X
تبلیغات
پارس هاب

Need For Digital

N F D

بیوگرافی سیاوش قمیشی

. متنی که در ذیل مشاهده می کنید کامل ترین زندگی نامه سیاوش قمیشی است که ( تا بحال ) با مطالعه ی گفته ها ، مدارک و شواهد موجود نوشته و برای شما دوستان عزیز و گرامی تنظیم شده است

سیاوش قمیشی متولد 21 خرداد ماه 1324 هجری شمسی برابر با 11 june سال 1945 میلادی صادره از اهواز به شماره ی شناسنامه ی 173 می باشد . پدرش مصطفی قمیشی در شهر دزفول و در روستایی به نام « قمیش » زندگی می کرده است و اصلا متعلق به همانجا می باشد ؛ اکنون فوت شده و در آرامگاه شاه عبدالعظیم در شهر تهران آرمیده است . رود دز از میان شهرستان دزفول می گذرد . در قدیم برای آب رسانی در شهر دزفول در زیر زمین تونل هایی حفر میشد که آب را به تمام نقاط شهر می رساند . در محل های مخصوصی زمین را حفر می کردند تا به این تونل برسند که به این محل ها قمیش ( قمش ) می گفتند . این قمیش ها تا دهه چهل خورشیدی مورد استفاده مردم برای نوشیدن ، شستشو و ... بوده است و پس از آن به علت گسترش لوله کشی مسدود و در حال حاضر آبی در آنها جاری نمی باشد . اکنون نیز روستاهای زیادی با این نام موجود هستند که به عنوان مثال می توان از « قمیش » ، « قمیشانه » ، « قمیش اصلان »  و « قمیش حاجیان » و ... نام برد . سیاوش قمیشی کوچکترین فرزند خانواده ی خویش است و دارای دو برادر به نام های سیامک و سیروس و یک خواهر به نام سیمین می باشد . او نزدیک به 9 ماه بیشتر نداشت که خانواده اش تصمیم گرفتند راهی تهران شوند و به همراه این تغییر محل زندگی ، سیاوش قمیشی نیز توسط خانواده به تهران آورده شد . مادرش به آموختن موسیقی می پرداخت ، پیانو می نواخت و خانمی به نام اُلگا ( که تباری روس داشت ) به وی آموزش میداد . سیاوش که حدود 6 سال بیشتر نداشت از شنیدن صدای نواختن آنها لذت بسیاری می برد و در عین کودکی و با اینکه پایش به پدال های پیانو نمی رسید به پشت ساز مادرش ( پیانو ) می نشست و در عالم بچگی با پدال های آن بازی می کرد . در حین همین بازی ها و به همراه صداهائی که از این ساز خارج میشد احساس خوبی به وی دست میداد و همانجا بود که سیاوش به موسیقی علاقه ای ویژه پیدا کرد . خانواده ی سیاوش قمیشی که علاقه ی او را به موسیقی درک کرده بودند خانمی را برای تعلیم به وی استخدام کردند و او چهار سال زیر نظر این معلم به آموختن زیر و بم موسیقی پرداخت . بعدها گیتاری برایش تهیه کردند و سیاوش از ده سالگی ، شخصا و بدون این که معلمی داشته باشد به نواختن گیتار مشغول شد و در مدت کوتاهی توانست به آن مسلط شود . آن چه از دوران کودکی به نیکی باقی در ذهن سیاوش مانده نوروز ، ماهی قرمز و شمردن پول های عیدی است . کلاس هفتم و هشتم را در تهران و در مدرسه ی البرز به درس خواندن مشغول شد و در همان دوران با کوروش یغمائی صمیمیت فراوانی پیدا کرد . این دو در خلوت دوستانه ی شان به خواندن و نواختن می پرداختند و بعد ها نیز همکاری بیشتری با هم پیدا کردند . سیاوش قمیشی در سن 12سالگی به آن مرحله رسیده بود که می توانست هنر موسیقی اش را در مقابل عموم به نمایش بگذارد . به همین جهت به همراه بندی اجرای موسیقی را شروع کرد . بعد از یک سال چنان پیشرفت خوبی حاصل کرد که از سیزده سالگی در مُتل قو با ارکستری که مخصوص به خودش بود آهنگ های خواننده های معروف آن زمان ( مانند بیتلز و ... ) را می خواند و از این طریق کسب در آمد می نمود . آهنگ قایقران اولین تجریه ی آهنگ سازی سیاوش قمیشی در سن ( 14 سالگی ) بود ، آهنگی که توسط خواننده ای به نام ضیا خوانده شد . پدر سیاوش قمیشی با گرایش او به سمت موزسیقی مخالف بود و از اینکه پسرش چنین راهی را انتخاب کرده راضی به نظر نمی رسید . به همین علت سیاوش مجبور شد راهش را به تنهایی ادامه دهد و مسیر زندگیش را خودش انتخاب نماید . زمانی که سیاوش در ایران به موسیقی می پرداخت ، برادر و خواهرش در انگلستان به تحصیل مشغول بودند . داستان از این قرار است که وقتی برادرش در فصل تابستان برای دیدار خانواده به تهران آمد به سیاوش قمیشی پیشنهاد داد که همراه او به انگلستان برود و هنرش را در آنجا دنبال نماید . سیاوش نیز پیشنهاد وی را پذیرفت . این چنین شد که سیاوش قمیشی در سال 1959در حالی که هنوز به سن چهارده سالگی نرسیده بود با خوشحالی و شادمانی به نزد برادر و خواهرش در لندن رفت و در انگلستان سکنی گزید . به مدت یک سال در کنار برادرش زندگی کرد اما طرز فکر آنها زیاد با هم متناسب نبود ؛ ( سیاوش زیاد به کلاب می رفت و موزیک گوش میداد و این نوع زندگی مورد تائید برادر و خواهرش نبود ) . به علت همین عدم تفاهم بعد از مدتی از برادرش جدا شد و شخصا به زندگی پرداخت . در سال های 1961 تا 1962 ، حضور او در انگلستان مصادف با زایش گروه های معروف و قدرتمند موزیک مانند بیتلز بود که مسلما تاثیر شگرفی در رشد و شکوفایی هنر وی داشته است . دیپلمش را از high school ( دبیرستان ) در لندن گرفت و بعد از آن به royal academy of arts رفت و تحصیلش را در رشته ی classical jaaz ادامه داد . composition خواند و مدرک arrangment از royal academy of arts اخذ نمود . او با با اعضاء گروه هایی که کنسرت اجرا می کردند دوست بود و همین دوستی باعث شد که بعد از مدتی فعالیت خود را با یکی از همین گروه ها آغاز کند . داستان از این قرار بود که سیاوش ساز می نواخت و اعضا ارکستری که با او دست بودند از این موضوع اطلاع داشتند و وقتی گیتاریست یکی از همین ارکستر ها مریض شد و مدت ها بود که کسی را به عنوان جانشین وی پیدا نمی کردند از سیاوش قمیشی درخواست نمودند تا جایگزین وی شود و این چنین رسما پیشنهاد همکاری به او دادند . این همکاری بسیار خوب شروع شد و پایه گذاری مناسبی بود . سیاوش همکاری خود را به مدت سه سال با این ارکستر ( که insects نام داشـت ) ادامه داد و بعد از آن به مدت چهار سـال با گروهی به نام wingers به ادامه ی فعالیت پرداخـت و سرانجام خودش ارکستر مخصوص خودش را پایه گذاشت ؛ ارکستری که جز خودش باقی نوازنده های آن غیر ایرانی بودنـد . وظیفه ی سیاوش قمیشی در این بند خوانندگی بود و در عین حال به نواختن گیتار هم می پرداخت . بعد از مدتی کیبوردیستشان به دلایلی ارکستر را ترک کرد و سیاوش از آن موقع مسئولیت نواختن کیبورد را نیز پذیرفت و جای خالی کیبوردیستِ رفته را پُر کرد . زندگی سیاوش به همین شکل می گذشت . تا اینکه در سال 1971 یعنی نزدیک به 12 سال بعد و در سن بیست و پنج سالگی تصمیم گرفت محل زندگیش را به تهران تغییر دهد و عازم ایران شود . پس با این تصمیم راهی کشورش ایران شد . در این میان چندین بار به لندن رفت و برگشت . در همین حین همکاری بیشتری نیز با کوروش یغمائی پیدا کرد . بعد از ورود به ایران بندی به نام stars تشکیل داد و در آن گروه به بازخوانی آهنگ های خارجی پرداخت . بعد ها در کنار شهرام شب پره ، کامبیز معینی و همایون جلالی ، در گروهی به نام rebels  به همکاری پرداخت . مسئولیت سیاوش قمیشی در این بند خواندن آهنگ های slow بود و شهرام شب پره آهنگ های تند را اجرا می نمود . در همین اثنا سیاوش با شرکت رنگارنگ همکاری نزدیکی پیدا کرد و برای این شرکت آهنگ می ساخت که « وارطان آوانسیان »  آهنگ هایش را برای اجرا در اختیار خوانندگان مختلفی قرار میداد و چون سیاوش قمیشی قبل از خواندن آهنگش توسط خواننده ها ، خودش نیز آنها را اجرا می کرد ، به شدت مورد توجه آوانسیان قرار گرفت و این گونه شد که آوانسیان بعد از انقلاب مجموعه ی آثار سیاوش را به صورت مستقل منتشر کرد . سیاوش تا سن 34 سالگی در ایران بود تا اینکه انقلاب صورت گرفت و او نیز شرایط را برای ماندن محیا ندید به همین علت در سال 1978 به آمریکا رفت و در شهر لس آنجلس مشغول به زندگی شد . او در ایران با شخصی به نام « جمال نادر » آشنا شده بود که هر دو می نواختند و می خواندند و وقتی به لس آنجلس رفتند تصمیم گرفتند با همکاری هم آلبومی منتشر کنند . پس با همکای یکدیگر کار روی آلبوم « فرنگیس » را شروع و برای آماده شدنش یک سال و نیم وقت صرف نمودند و در نهایت توانستند در سال 1981 آن را روانه ی بازار نمایند . در آن دوران کمپانی خاصی برای پخش این آلبوم وجود نداشت به همین علت این آلبوم توسـط مردم کـپی و دسـت به دسـت می شد . اما بـعد ها توسـط چهـار کـمپانی : « آرت کو » ،  « آواز » ، « ترانه » و « پارس ویدئو » منتشر شـد که با فـروش بسـیار خوبی نیز روبرو گردیـد  .  سیاوش قمیشی تاکـید می کند که ارائه ی آلبـوم « فرنگیس » تنها برای سرگرم شدن بوده و او قصد نداشته است تا با این آلبوم تبدیل به یک خواننده شود اما وقتی که در سال 1992 « مسعود فردمنش » به او پیشنهاد داد که کاری مشترک ارائه دهند و چندین شعر ( که بارز ترین آنها به گفته ی سیاوش پرنده های قفسی بود ) در اختیار سیاوش قرار داد  انتشار آلبوم جدید را قبول کرد . به این ترتیب سیاوش قمیشی از سن 49 سالگی رسما خوانندگی را آغار نمود و آلبوم « حکایت » را منتشر ساخت که مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفت . درخواست مردم و کمپانی ها بعد از آلبوم « حکایت » و استقبال پرشوری که از آن صورت گرفت ، باعث شد که او حرفه ی خوانندگی را ادامه دهد و علاوه بر آلبوم فرنگیس 13 آلبوم دیگر نیز روانه ی بازار موسیقی نماید که این آلبوم ها شامل : « خواب بارون » ، « حکایت » ، « تاک » ، « قصه گل و تگرگ » ، « شهر خورشید » ، « قصه امیر » ، « هوای خونه » ، « قاب شیشه ای » ، « شکوفه های کویری » ، « حادثه » ، « نقاب » ، « بی سرزمین تر از باد » ، « روزهای بی خاطره » هستند . سیاوش قمیشی خوانندگی را بسیار دیر شروع کرد و در یکی از مصاحبه هایش در این مورد گفت که زیاد از شغل خوانندگی یا لااقل در حد میکروفون بدست گرفتن و زنده اجرا کردن خوشش نمی آید ولی به خاطر طرفدارانی که منتظر شنیدن صدای وی هستند به ارائه ی کنسرت می پردازد . او زیاد به رفت و آمد با مردم لس آنجلس نمی پرداخت و در مورد این عدم رفت و آمد و دوری خویش از محیط لس آنجلس « گرفتاری ها » و تنها دلیلش را برای ماندن در لس آنجلس « انجام کارهایش » عنوان می کرد . بعد از آلبوم « نقاب » همه ی توجه ها به طرز ویژه ای به او معطوف شد ، به طور صعودی بر طرفدارانش افزوده گردید و کنسرت هایش رو به فزونی نهاد . سیاوش قمیشی 5 بار ازدواج کرده است و حاصل این ازدواج ها تنها یک فرزند از اولین همسر اوست . نام پسرش علیرضاست که در شیراز زندگی می کند و ظاهرا به خوانندگی هم می پردازد او بیش از 35 سال سن دارد . نام اولین همسر وی « وصال » می باشد . آخرین همسر سیاوش قمیشی « نازنین مرعشی » نام دارد که بیش از سی و پنج سال از وی کوچکتر است و حدودا بیست و پنج سال سن دارد . سیاوش قمیشی بعد از سال های طولانی ماندن در لس آنجلس ( در سال 1385 ) شمسی تصمیم گرفت آمریکا را به قصد اروپا ترک کند و راهی آلمان و ( تحقیقا ) در روستایی به نام akhen ساکن شود . او علت این تغییر مکان ناگهانی را دوری از محیط مسموم و ناجالب لس آنجلس و رسیدن به آرامش بیشتر عنوان کرد ! از گفته های او به نظر میرسد آخرین همسرش همراه او عازم اورپا نشد . در حال حاضر یکی از بردانش در مونترال ، دیگری در تهران و خواهرش در لس آنجلس زندگی می کنند . در میان خانواده ی او سه نفر به هنر روی آورده اند یکی بردار زاده اش « ژیان قمیشی » است . او در کانادا شو اجرا می کند . سیاوش موفق به دیدار وی نشده است و پدر او یعنی بردارش را نیز بسیار کم دیده است . دیگری پسرش علیرضاست که در ایران مشغول به خوانندگی است ولی به هیچ وجه مورد استقبال نیست و شخص دیگری به نام « برزا قمیشی » نیز وجود دارد که او هم بردار زاده اش است ، گیتار می نوازد ، راک ان رول می خواند و البته سیاوش قمیشی با او ملاقات داشته است . اصولا سیاوش قمیشی چندان ارتباط نزدیکی با خانواده ی خود ندارد . چندین سال پیش شایعه شده بود که او برای بازگشت به ایران به دولت جمهوری اسلامی نامه ای نوشته است اما بعد از مصاحبه ای این موضوع را تکذیب کرد و شرط خودش را برای بازگشت به ایران آزادی عمل برای انجام کارها و هم چنین کنسرت هایش عنوان نمود و بازگو کرد که از طرف دست اندرکاران پیشنهاداتی برای خواندن در جزیره ی کیش داشته است اما این پیشنهاد را رد کرده و از خواندن در آن جا صرف نظر کرده است . وی در یکی از مصاحبه هایش گفت که تا پنج سال آینده به خواندن ادامه خواهد داد و چون آهنگ ساز است باقی عمر خویش را از طریق آهنگ سازی امرار معاش خواهد نمود . سیاوش قمیشی علاقه دارد تا او را بیشتر به عنوان آهنگساز بشناسند تا خواننده . هر گاه شعر جدید ی به او میرسد و آهنگ زیبائی روی آن قرار می دهد بیشترین لذت را می برد و دوست دارد اگر آهنگساز نبود شاعر یا نقاش میشد . روزی چند ساعت موزیک گوش می دهد ، پیانو می زند و کتاب می خواند . علاقه ی زیادی به چائی بعد از ظهر ، نگهداری و پرورش گیاهان و همچنین گربه ی سیاهش موسول دارد . هیچ شخصی بالاتر از موسیقی او وجود ندارد و می تواند با موزیکش بدون هر شخصی به زندگی بپردازد . به گفته ی خودش او به هیچ وجه اهل تجملات نیست و بسیار کم از کروات استفاده می کند . آرزوی او بازگشت به ایران و بازدید از وطن خویش است .

در صورتی که در مطلب فوق به عنوان زندگی نامه ی سیاوش قمیشی اشکالی مشاهده می کنید یا اطلاعاتی دارید که در آن ذکر نشده است در قسمت نظرات عنوان کنید تا آن را تصحیح و تبسیط کنیم .



پدر سیاوش قمیشی


تا کنون اطلاعات خاصی در مورد پدر سیاوش قمیشی و اجداد او در دست نبوده و کسی هم در جهت رفع ابهاماتی که در این مورد وجود ندارد اقدامی نکرده است ! سیاوش قمیشی در یکی از مصاحبه هایش از وجود محلی به نام قمیش در دزفول سخن می گوید که پدرانش از آن جا آمده اند . مسئله کاملا مبهم بوده و مشخص نیست که پدر سیاوش قمیشی به کجا رفته و در کجا سکنی گزیده است و یا جایی که او از آنجا آمده چه شرایط و محیطی دارد . در نظرم برای حل گوشه ای از این مسئله رجوع به کتاب های مرجع فکر خوب و کارایی آمد . نگاهی به فرهنگ لغات بزرگ دهخدا تا حدود زیادی کمک حال شده و ما را از جایی که پدران سیاوش قمیشی در آنجا بوده اند مطلع می سازد ، جایی که شاید حتی خود سیاوش قمیشی هم اطلاع چندانی از آن نداشته باشد و همیشه برای توضیح اینکه اجداد او در قسمتی از شهرستان دزفول بوده اند کلمه ی « احیانا » را بکار می برد که نشان از عدم اطمینان او در مورد این موضوع دارد . با کنکاشی در لغت نامه ی دهخدا در مورد محلی به نام قمیش که سیاوش قمیشی هم از آن اسم برده بود به نتایج زیر دست یافتم :

1. قمیش ( قَ ) : دهی است از دهستان ای تیوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد ، واقع در 24 کیلومتری خاور نور آباد و 3 هزار متری باختر شوسه ی خرم آباد به کرماشناه . موقعیت جغرافیایی آن جلگه ای و هوای آن سردسیری است . سکنه ی آن حدود 360 تن است . آب آن از قنات و چشمه و محصول آن غلات و پشم است . شغل اهالی زارعت و گله داری است و صنایه دستی زنان چادر بافی می باشد . راه مالرو دارد . ساکنین آن از طایفه ی تیوند هستند و در زمستان به قشلاق می روند ( از فرهنگ جغرافیایی ایران جلد ششم )
2. قمیشانه ( قُ نَ ) : دهی است از دهستان پیشخور بخش رزن شهرستان همدان ، واقع در 40 کیلومتری جنوب خاوری قصبه ی رزن و 7 کیلومتری شمال راه عمومی فامنین به نوبران . موقعیت جغرافیایی آن جلگه ای و هوای آن معتدل است . سکنه ی آن حدود 200 تن می باشد . آب آن از قنات و محصول آن غلات ، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . این روستا راه مال رو دارد ( از فرهنگ جغرافیایی ایران جلد پنجم )
3. قمیش اصلان (قَ اَ ) : دهی است از دهستان بلوک بخش مرکزی شهرستان دزفول ، واقع در یک کیلومتری جنوب دزفول به شوشتر . آب آن از رودخانه ی دز تامین می شود . محصول آن غلات ، برنج ، کنجد و شغل اهالی زراعت است . راه مالرو دارد و ساکنین از طایفه ی بختیاری می باشند ( از فرهنگ جغرافیایی ایران جلد ششم )
4. قمیش حاجیان ( قَ ) : روستایی است از بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول ، واقع در 3 کیلومتری جنوب باختری راه شوشتر به دزفول . موقعیت جغرافیایی آن دشت و هوای آن گرمسیری است . سکنه ی آن حدود 100 تن است . آب آن از رودخانه ی دز تامین می شود . محصول آن غلات ، برنج ، کنجد و شغل اهالی زارعت است . راه مالرو دارد و ساکنین آن از طایفه ی بختیاری هستند ( فرهنگ جغرافیایی ایران جلد ششم )

با توجه به این که هر کدام از روستاهای نام برده می تواند می تواند روستای اجداد سیاوش قمیشی باشد و مدرک خاصی برای پی بردن به این موضوع وجود ندارد لذا قضاوت در مورد باقی مسائل به عهده ی شما دوستان ! در این جستجو بد ندیدم تا معنی کلمه ی سیاوش ! را هم بیابم و شما را هم از آن آگاه نمایم : سیاوش ( وَ ، وُ ) : سیاوخش ( برهان ) ، نوعی از مرغان ( فرهنگ رشیدی ) ، پرنده ای که آن را سرخاب گویند ( برهان )
اما در این میان به نکته ی بسیار جالبی بر خوردم که شاید تعریف ماجرای آن برای کسانی که به سیاوش قمیشی علاقه دارند جالب باشد و اطلاعات جدیدی از پیشینه ی او در اختیارشان قرار دهد که به جرات می توانم بگویم تا به حال افراد انگشت شماری از آن مطلع بوده اند . قبل از تعریف ماجرا بد نیست این نکته را بازگو کنم که دو هفته ای برای تفریح و دید و بازدید از دوستان در تهران به سر بردم که در صورت نیاز ماوقع آن را به اطلاع شما خواهم رساند . در این میان یک ویدئوی بیست دقیقه ای از دوست عزیزم « صدف » به دستم رسید که در آن اطلاعات بسیار جالب و ارزنده ای از سیاوش قمیشی وجود اشت . ویدئویی که در هتل ، قبل از یکی از کنسرت هایش در دوبی تهیه و در آن از دیالوگ دوستانه ای بین سیاوش قمیشی و او فیلم برداری شده بود . در این ویدئوی بسیار جالب و زیبا که نکات زیادی هم در آن بیان شده و حرکات جالبی از سیاوش چشم می خورد ! نکته ای وجود داشت که بیش از باقی نکات توجه مرا جلب کرد و آن بیان این موضوع از جانب سیاوش قمیشی بود که پدرش در تهران دفن شده است . سیاوش قمیشی عنوان نمود که پدرش در شاه عبدالعظیم و نزدیک حرم دفن است . شنیدن این مسئله جرقه ای در ذهنم ایجا کرد که تصمیم گرفتم این ایده ! را به واقعیت تبدیل کنم . با پی بردن به این موضوع غروب همان روز به دو تن از دوستان پیشنهاد دادم که برای پیدا کردن محل دفن پدر سیاوش قمیشی عازم شاه عبدالعظیم شویم و ایشان با کمال سخاوت و همراهی پذیرفتند . بنابراین قرار سر ساعت هفت در تلاقی خطوط مترو ( ایستگاه امام خمینی ) گذاشته شد . ساعت شش و نیم از پونک حرکت کردم که به علت برخورد با ترافیک شدید با نیم ساعت تاخیر در ایستگاه « امام خمینی » به این دو دوست که افتخار همراهی به من را داده بودند پیوسته و سوار بر مترو ، عازم « شهر ری » شدیم و با یک اتوبوس به شاه عبدالعظیم رسیدیم . هوا کاملا تاریک و چراغ های امام زاده روشن گشته بود . مردم در رفت و آمد بودند و غل غله ای بر پا بود . عده ی زیادی بساط پهن کرده و در جوار امام زاده مشغول صرف اوقات فراغت بودند . به همراه دوستان به سراغ نگهبان رفتیم و از وجود لیست اسامی که بتوان با استفاده از آن به محل دفن پی برد سوال کردیم . اما نگهبان اعلام کرد که ساعت اداری تا 2 بعد از ظهر بوده و کادر اداری بعد از آن به خانه می روند و دسترسی به آن ها میسر نیست و آن چه ما لازم داریم در دست آنهاست . بعد از این که از قسمت اداری سرخورده شده بودیم تصمیم گرفتیم که خودمان نگاهی به قبر ها بندازیم تا شاید بتوانیم به سر منزل مقصود برسیم . شروع کار ، یعنی پنج دقیقه ی اول کار ! خوب پیش رفت اما هنگامی که جلو تر رفتیم با مشکلات عدیده ای برخوردیم ! اول از همه این که بقدری تراکم جمعیت و خانواده ها زیاد بود که اکثر غریب به اتفاق سنگ قبرها زیر بساط و زیر انداز خانواده ها پنهان گشته و قابل دسترسی نبود . ثانیا به علت این که مدت زمان نسبتا طولانی از ساخت و نصب سنگ ها گذشته بود تعداد زیادی از آن ها کاملا سائیده شده و هیچ نوشته ای از روی آن ها قابل خواندن نبود . به قبر شکسته شده ی زیر دقت کنید هیچ اسمی از روی آن قابل خواندن نیست :

( برای برزگ شدن عکس زیر در اندازه بزرگ و واقعی روی آن کلیک کنید )


        


ثالثا وقتی سر بلند کردیم و به افق خیره شدیم ، با دیدن خیل عظیمی از قبرها و تعداد بیشمار آن ها که شاید به دو هزار عدد می رسید آب سردی بر رویمان ریخته شد . رابعا وقتی فهمیدیم که این حیاط یکی از حیاط های امام زاده است و قبرهای زیاد دیگری در نقاط دیگر نیز وجود دارد ، زبانمان به مِن و مِن افتاد و ناله و فغانمان به آسمان رفت ! و در بُهت و ندامت پخش بر زمین شدیم ! لاجرم با مشورتی که با دوستان انجام دادیم به این نکته رسیدیم که باید فردا بازگردیم و از مسئول قبور و لیست ثبت شده ی اسامی کمک بگیریم تا کار راحت شده و بی علت خودمان را به زحمت نیاندازیم .

فردای آن روز حدود ساعت ده صبح بود که مجددا به سوی شاه عبدالعظیم حرکت کردم و این بار چون برای دوستان مشغله ای پیش آمده بود خودم به تنهایی راه در پیش گرفتم و ساده ترین ، بی دردسرترین و مضافا ارزان ترین وسیله نسبت به آسایش و آرامش آن یعنی مترو را برگزیدم و عاقبت بعد از مدتی جلوی دروازه ی شاه عبدالعظیم بودم . به سراغ نگهبانی رفتم . مرا به دفتر امام زاده ارجاع داد تا بتوانم اطلاعات مورد نظرم را بدست بیاورم . از اقبال بد دقیقا موقعی رسیدم که پرسنل و کادر اداری برای صرف غذا به غذاگاه ! رفته بودند . پس منتظر شدم تا برگردند . در این میان مدتی با نگهبان قسمت اداری به گپ زدن پرداختم و تا حدود زیادی از نظر موقعیت با صحن و حیاط امام زاده آشنا شدم و دری هم به درون امام زاده زدم تا به زری شاه عبدالعظیم رسیدم و در گوشه ای در جوار زری مکانی یافتم ، نشستم و تاریخ و داستان جالب امام زاده را خواندم ( پشیشینه ای بس قدیمی دارد ) . سپس گشتی در درون ساختمان زدم . با توجه به پیشینه ی دیرینه ی این قبرستان ، روی زمین ، قبرهای بسیاری بود و شخصیت های مهم و معروفی هم در آنجا در خاک بودند . قدم زنان به خواندن اسامی قبور مشغول شدم . درون ساختمان حرم کولر ها روشن بودند و بقدری خنک بود و هوای خوبی داشت که برای رفتن به بیرون به شدت دچار تنبلی شده بودم اما وقتی نگاهی به ساعت انداختم فهمیدم که باید کادر اداری برگشته باشند ، پس عازم دفتر امام زاده شدم . این بار نگهبان وعده داد که موفق به دیدار با رئیس این قسمت خواهم شد . پله ها را پیمودم تا به طبقه ی اول رسیدم . اتاق مورد نظر را یافتم و وارد شدم . مردی میان سال درون نشسته و گویی منتظر رسیدن من بود . برایش توضیح دادم که به دنبال قبری می گردم که در این مکان دفن شده است . به عنوان سوال اول پرسید که در چه سالی دفن شده ، که مسلما جوابی جز نمی دانم نداشتم ! نام و نام خانوادگی متوفی را پرسید که گفتم تنها نام خانوادگی او را می دانم و کلمه ی قمیشی را به او تحویل دادم . کمی مکث کرد و گفت که ما در این امام زاده همه ی قبور را لیست نکرده ایم . قسمتی در طرح بودند که اگر قبر مورد نظر شما در آن باشد می توانید آن را پیدا کنید و اگر در طرح نباشد چاره ای نیست جز این که شخصا به دنبال آن بگردید . بعد از گفتن توضیحات لازم مرا به اتاق کامپیوتر ارجاع داد تا به دقت در مورد آن جستجو شود . بازگشت به طبقه ی هم کف و رفتن با راهروی دست چپ باعث شد تا به اتاق کامپیوتر برسم . دو نفر در این اتاق مشغول به کار بودند . داستان را برای آن ها هم توضیح دادم و گفتم که به دنبال قبری به این نام می گردم . یکی از آن دو لبخندی زد و گفت این قمیشی ! با آن قمیشی ! نسبتی دارد ؟ گفتم کدام قمیشی ؟! گفت همان قمیشی که ( و در این اینجا حرفش را نیمه تمام گذاشت ) ؟! گفتم ممکن است نسبتی داشته باشد . خلاصه با تنها چیزی که در دست داشتم یعنی کلمه ی قمیشی شروع به گشتن نمود و نگاهی به من کرد و گفت : « نه اصلا کلمه ای به نام قمیشی وجود ندارد یا اگر هم دارد در قسمتی است که آمار برداری نشده است و خودتان باید در آن به جستجو بپردازید و افزود که قسمت « باغ طوطی » آمار برداری نشده است . با جوابی که شنیدم کمی دلسرد شده و از قسمت اداری بیرون آمدم . ساعت حدود 2 بعد از ظهر ، آفتاب تیز ، در بدترین زاویه ی خود و هوا در گرمترین موقعیت قرار داشت . شرایط هوایی انسان را ناچار می کرد برای نگاه کردن به اطراف دست خود را برای چشمانش سایبان قرار دهد . به باغ طوطی رسیدم . حیاط بزرگی شاید با بیش از دو هزار قبر که مستقیما زیر نور و گرمای طاقت فرسای خورشید قرار داشت . هیچ گونه سایه ای هم موجود نبود جز سایه ی تک درختی در میانه ی حیاط که « قطره ای در بیابان » بود . اگر شما جای من بودید آیا واقعا حاضر بودید در چنین موقعیتی این تعداد قبر را بررسی کنید ، یکی یکی بخوانید تا بتوانید به هدف خود دست یابید ؟ پس بر من خورده نگیرید که چرا این کار را نکرده ام .

( قبر ستار خان ، سردار ملی - برای دیدن عکس زیر در اندازه ی بزرگ و واقعی روی آن کلیک کنید )


نگاهی به اطراف انداختم . از ستون دیوار هایی که در حیاط قرار داشت آب خنکی به بیرون می تراوید . به سراغ آنها رفتم ، چند جرعه آب در حلق ریخته و عزمم را جزم کردم تا تمامی قبرها را بررسی کنم تا شاید بتوانم محل دفن پدر سیاوش قمیشی را پیدا نمایم ! به هر صورت سفرم تفریحی بود و کار خاصی هم نداشتم پس چرا که نگردم و دور از انتظار هم نبود که بتوانم به نتیجه ی دلخواه برسم ، « هم فال بود هم تماشا » . حتی در مخیله ی خودم هم نمی گنجید که بتوانم طاقت بیاورم و تمام قبر ها را بازبینی نمایم ( دو هزار قبر زیر آفتاب سوزان تابستان ! ) تنها مزیت آفتاب این بود که احدی روی قبرها ننشسته بود و تمامی سنگ قبرها نمایان و هویدا بودند . خلاصه آمار برداری ! را شروع کردم و به ترتیب اسامی قبر ها را خواندم و به صورت رفت و برگشت آن ها را نگاه کردم . هوا به شدت گرم بود . چندین بار از گرمای زیاد به درون ساختمان امام زاده پناه بردم و بعد از این که نفسی تازه کردم و هوای خنک را به درون ریه هایم فرستادم ، مجددا جستجو را شروع کردم . ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود . از یاد برده بودم که ناهار نخورده ام ! مغازه ی ساندویچ فروشی در همان اطراف پیدا کردم . زیاد هم تمیز نبود ! اما اجبار برای کسب انرژی راه چاره ای نمی گذاشت . فقط امیدوارم بودم که با این غذا راهی بیمارستان نشوم ! بعد از صرف غذا قوطی نوشابه را به همراه خودم بردم تا آن را پر از آب خنک کنم و همین طور که مشغول گشتن هستم جرعه ای بنوشم و آبی به سر و صورت بزنم . الحق که هوا گرم بود . بعضی از قبرها بقدری سائیده شده بود که نمی توانستم هیچ چیزی از رویشان بخوانم . بعضی از قبور نیز شکسته شده بودند یا نیمی از آنها وجود نداشت و کار را دشوار می کرد . خوب ، چاره ی نبود غیر از این که از آنها بگذرم و امیدوار باشم که اسم مورد نظر من روی آن ها نباشد . چندین بار هم به چند اسم مشابه مثل « بهشتی » یا « خمینی » برخوردم که در ابتدا گمان کردم به هدف رسیده ام ! و شادمان گشتم اما بعد دیدم که این اسامی فقط شبیه اسمی است که من به دنبالش می گردم .

و هنگامی سر بلند کردم که آخرین قبر را از نظر می گذراندم . بله درست حدس زدید ! اسم قمیشی روی آخرین قبر هم نوشته نشده بود ! ساعت حدود شش و نیم و هوا تا حدودی خنک شده بود . « دست از پا دراز تر » برگشتم . به احتمال فراوان مزار پدر سیاوش قمیشی در یکی از همان قبوری بوده که سنگ قبر آن سائیده شده و قابل خواندن نبود و تنها خانواده ی سیاوش هستند که می توانند محل صحیح دفن شدن را تشخیص داده و پیدا کنند . به هر صورت این مسئله در همان نقطه باقی ماند که بدانید مزار پدر سیاوش قمیشی در قبرستان شاه عبدالعظیم است .